واین منم:
ازجنس بارانم،از جنس برگ های سرد و تب دار پاییزی،
دخترشب های سرد آسمان ابری مهرم ...ولی گرمم به گرمی روز های عاشقانه،
دلم شکننده تر از برگ های خوشرنگ پاییزیست که در زیر پاهایتان خورد
می شود هر روز،صدایش ولی آهسته تر از آن رعد و برق های شبانگاهی ست.
دوست بی ریای دریایم ولی دشمن با هرچه نامردیست...
آرامم ولی جوشان...
خاموشم به آهستگی فریاد...
سردم به لرزانندگی لحظه های گرم پاییزی،
متولد شده ام همراه این بادهای بی پروا و این شب های بی گرما و این برگ های بی رنگ و ریا...
هم نفس خاکم ولی جنسم بلورین است ،بلورین مثل آیینه،مثل مهرو شفقت های این ماه پر آدینه...
من همان آوای غمگین شبستان های تاریکم و آن قویی که می میرد بدون یار در غربت...
همان لحظه به لحظه فکر کردن های یک دل عاشق و آن بیداد های یک دل صادق...
من همانی هستم که اینجایم و می گویم:
خدایا ! لحظه ها را نگیر از من که با این فکر عاشق و دل صادق
گذرگاهم نباشد این جهنم ها و شیطان های پر نیرنگ...
خدایا ! اگر آفریدی مرا امروز پس خودت هدیه کن مهرت را
به دلم امروز...
دل من آبیست, دریاییست, آسمانیست, بارانیست ...!!! سرشار از عشق و احساس انسانیت است !!!
اما در اندرون من تنها غوغاییست!!!
و سکوتم بالاترین فریاد عاشقانه ی دل هاست.....
من سراغ دریچه ای می روم که روبه افقی سبز گشوده می شود.به پیشواز کبوتری
سرخ که از خاکسترش گل می روید.من از سمت ستاره ها به پیشواز مردی خواهم
رفت که با تمام ابعاد کج و معوج خیالش ، قابل پرستش است. و عاقبت به انتظار
کسی خواهم ماند که با سکوتش سخن می گوید.من کسی هستم
که با خود ققنوس سوغات می برد. و تنها آرزویش این است که باورش کنند.
و در پایان قصه...
پشت تمام این دریچه های خیس ، یک افق به سمت پنجره تنهایی من سبز می شود...
وقتی که باران با تمام قطراتش انتظار مرا باور کند, من ثبت خواهم شد.
خودت باش و خودت را آنگونه که هستی دوست بدار حتی اگر مجبور باشی
برای خود بودن بهای سنگینی بپردازی این بها را بپرداز و خودت باش
همیشه سعی کن لبخند بر لبانت,عشق در قلبت, لطف در نگاهت, محبت
در چهره ات, بخشش در رفتارت وحق در زبانت جاری باشد و بس.
گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند،بر آن ها که می هراسند بسیار
تند، بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی و بر آن ها که به سرخوشی
می گذرانند بسیار کوتاه است اما، بر آن ها که عشق می ورزند ،زمان را آغاز و پایانی نیست.
بزرگترین غمها همیشه پشت خنده های دروغین گم می شود، زیباترین احساسها
همواره با توقعات بیجا اشتباه می شود. در زمانه ای که بر لبها مهر سکوت
خورده ، شادیها حتی واقعی ترینشان بوی غم می دهند، هستند کسانی که با حرفهایشان
احساسهای فراموش شده را بیدار می کنند، کسانی که به معصومیت بره اعتقاد
دارند، به عشقی که مثل باد در دل گندم می پیچد و آن را می لرزاند اعتقاد دارند.
من راز نگاهت را از آینه پرسیدم
چشمان نجیبت را از دور پرستیدم
مثل گل نیلوفر چشمان تو بهاری شد
از پیش دلم رفتی و نفهمیدم
مرز دل و چشم تو از شهر افق پیداست
من سرخی گل را در خنده ی تو دیدم
در شهر اقاقی ها تو پاک ترین عشقی
من راز شگفتی را از باغ دلت چیدم
لبخند زدی آرام بر گونه ی غمناکم
من با گل لبخندت به حادثه خندیدم
ای کاش دو چشم تو سر فصل افق ها بود
آن وقت تو را هر صبح از پنجره می دیدم
وقتی گل آرامش در باغ دلم روئید
گلبرگ وجودم را بر عشق تو پیچیدم
خورشید شدی رفتی تا اوج شکوفایی
من از عطش عشقت بر آینه تابیدم