باز باران قطره قطره می چکد از سقف خانه
سقف ما سوراخ دارد اوخ دارد اب دارد
سفره ی ما خالی از نان کله ی بابای من هم تاب دارد
من که چونان خالوحافظ شاعری هستم بلندآوازه
امالخت و عریان......... ...............................
شعر اوشان عارفانه شعر من اما برای نان
کله بزغاله ما شاخ دارد
درعوض همسایه ی دست یمینی کاخ دارد!!!
در یسار اما نمیدانم که امشب شام دارد؟؟؟
شعر خود پس پری شب برده بودم پیش عمه
خواستم تا بلکه با همیاری او شعر خود قیمت کنم
عمه ام شعر مرا خواند بر ملاج بنده کوباند
بعد مثل مرغ جنگی گفت غران چون پلنگی یخ کنی یخچال فرنگی
(حال می کنی با این سه مصراعی-خودمونیم شاعرای بزرگ هم اینتوری! نمیتنستن شعر بگن)